أبي الفتح الكراجكي ( مترجم : كمره اى )
42
كنز الفوائد ( گنجينه معارف شيعه اماميه ) ( فارسى )
و امروز تو مرا ميترسانى . سوگند به خدا كه اگر روزگار چهرهات را به من آشكار كند چنگال شير درندهاى به تو در خلد كه شكارش به نيرنگ از دست او نتواند بدر رفت . چگونه ، و كجا امنيت فراهم شود با اينكه بمانند يك دوشيزهء پردهنشينى كه از آواز رعد بهراسد و من على بن ابى طالبام كه به نبرد بيم ندهند و از رزم نهراسم اى معاويه اگر خواهى به نبرد با من بيرون شو و السلام . چون اين پاسخ بمعاويه رسيد گروهى از يارانش را نزد خود طلبيد و عمر بن عاص هم بهمراه آنان بار يافت و نامه را براى آنها خواند و عمرو گفت : آن مرد مردان با تو از در انصاف درآمده چه بسيار مردان خدا دوستى ميان شما دو تا كشته شدند خودت رو برو به نبرد او برو و كار را يكسره كن در پاسخش گفت : اى ابا عبد اللَّه ( كنيهء عمرو بوده ) كور خواندى من به نبرد على بروم ؟ با اينكه ميدانم كسى به نبرد او نرفته و با او رو در رو نجنگيده جز اينكه او را كشته ، نه به خدا سوگند بلكه البته من تو را به نبرد با او گسيل دارم . نسخه نامهء ديگر از معاوية بن ابى سفيان بامير مؤمنان عليه السلام اما بعد : راستش اگر ما ميدانستيم كه جنگ ما را و شما را تا اينجا ميكشاند آن را بر يك ديگر روا نميداشتيم و اگر چه ما خرد خود را مغلوب احساسات خود ساختيم از خرد ما بجا است آنچه بدان گذشته را ترميم كنيم و آنچه براى ما بجا مانده بهسازى نمائيم . من در گذشته از تو همين حكومت بر شام را خواستم به شرط آنكه طاعت تو بر من لازم نباشد و مستقل باشم و تو از آن سرباز زدى در برابر من و من امروز هم از تو ميخواهم همانى را كه ديروز خواستم زيرا تو اميد زنده ماندن ندارى جز به همان اندازه كه من اميد بزندگى دارم و از نابودى نترسى جز آنچه را من از آن ميترسم البته به خدا سوگند كه لشكرها ضعيف شدند و مردان دلاور همه از ميان رفتند ، ما همه فرزندان عبد منافيم و تا آنجا بهم برترى نداريم كه غرور هم را بشكنيم و هم را بندهء يك ديگر سازيم و السلام .